تبليغاتX
دژبان پلاستيكي
(مهندسِ تُكمِه)
ذهنیات، خاطرات و روزمرگي(!)هاي يك دژبان، یک برنامه نویس، یک انسان

آفتاب در حال غروب کردن بود! توی دوردستای یک دشت! برج و بارو و دروازه های یک شهر قدیمی پیدا بود! 

وقتی نزدیکتر میرفتی میتونستی ببینی دم دروازه جنب و جوشه! سربازها و دژبانها با عجله داشتن کارهایی میکردن. بعد از لحظاتی دروازه ها رو بستن و هیچ کس پست در نموند. یعنی که ........تا اطلاع ثانوی ..................

 

 

تعطیل!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:22  توسط ياسر 

دیشب باز هم کلی خوابهای عجیب و غریب دیدم. در ضمن دیشب نوبت حمام بود و من فراموش کرده بودم  صبح وقتی حس کردم کله ام میخاره تازه متوجه شدم!!!

امروز کمی بی حوصله بودم. اتفاق خاصی هم رخ نداد. عصر سرکلاس، استاد مدام سوتي ميداد! دقيقا هيچ كدوم از مطالبي رو كه ميخواست تدريس كنه نتونست ياد بده!!!!! كركره خنده بود. متاسفانه رشته ما (كامپيوتر) و مخصوصا تخصص ما (برنامه نویسی) جزء مزخرفترین و "آدم ضایع کن" ترین رشته های دنیاست!!! کاملا درکش میکردم و کاملا حس میکردم چه زجری میکشه!!!!

شب تلفنی با آقای مهندس صحبت کردم. به نظرم بد نیست فردا برم نمایشگاه و توی غرفه خودمون باشم. البته هیچ کاری از دستم برنمیاد ولی اینجوری حداقل میتونم بگم از زیر هیچ کاری در نمیرم و بعدا سوء تفاهم و سوء تعبیری پیش نمیاد که "تو از زیر کار در رفتی و نمایشگاه نیومدی و تو فلانی و تو بهمانی!!"

خسته ام. باید زود هم بخوابم تا فردا بتونم برم نمایشگاه

خوشحالم که آخر هفته اومده! و خوشحالترم که شنبه هم تعطیله! (البته ممکنه مجبور بشم جمعه و شنبه نمایشگاه باشم!!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:56  توسط ياسر 

دیدگاه خاصی نسبت به "انسان" و چیستی اون دارم! اونچه که ما با چشم میبینم انسانها نیستند بلکه ابزارهایی هستند در کنترل انسانها!

تمام این اشخاصی که در اطرافمون هستند (وما فقط بدنهای اونها رو میبینیم،) انسانها نيستند بلكه ابزار انسانها هستند.

ما انسانها، موجوديتهايي هستيم در جايي ديگه! اينجا، در يك محيط آزمايشگاهي خاص! اين ابزارها به ما داده شدند تا با استفاده از اونها و مواد اوليه اي مثل "حوادث"، "عواطف"، "روابط" و حتي "امكانات" «چیزهایی» به دست بیارم و ذخیره کنیم!!!

بله! من معتقدم شاید هرگز با ما در مورد امکاناتی که بهمون دادن محاسبه یا مکالمه ای نکنن اما حتما از ما یک چیز رو خواهند پرسید "با خودت چه کار کردی؟؟"

هر انسانی در طول دوره ای که توی این عالم "بازی میکنه" حوادث و ماجراهایی رو پشت سر میگذاره! و در مخزن یا انبار خودش چیزهایی جمع میکنه.

مثلا دوستی دارم به نام "آسا"، اين دوست من مدت طولاني با سرطان دست و پنجه نرم كرده و اون رو شكست داده! بله آسا سرطان رو ضربه فني كرده! آسا به خاطر اين مقاومت و اين توانايي و تجربه هايي كه در اين مبارزه كسب كرده مطمئنا بسته هاي بزرگ و خوبي براي خودش ذخيره كرده! اما همين آساي عزيز در برابر يكسري از مشكلات ديگه،.............

بگذريم! من در جايگاهي نيستم كه قضاوت كنم. خلاصه اينكه آسا يك نوع ذخيره با ارزش رو براي خودش كسب كرده. مقاومت و اميد به زندگي

يك دوستي دارم به نام دكتر ش - ش. اين دوست من يه جورايي نابغه محسوب ميشه! سالها دوري از خانواده رو تحمل كرده و به بالاترين مدارج علمي در ايران رسيده اون هم توي يكي از بهترين دانشگاههاي ايران. دكتر عزيز ما، سالها تنهايي و سختي دوري از خانواده رو تحمل كرده و در همون حين تلاش طاقت فرسايي هم داشته! اين دوست عزيز من در سن ۲۴ سالگي وارد مقطع دكترا شده! دكتر ما در انبار خودش بسته هاي بزرگ و زيادي از تلاش و پشتكار ذخيره كرده. دكتر ما، تجربه صرف فعل "خواستن و توانستن" رو كسب كرده

مثال بسياره اما اصل ماجرا اينجاست.

 پيشرفت در هر زمينه اي ، براي ما تجربيات،آگاهي و دانش به ارمغان مياره.

 اين تجربيات، دانش و آگاهي در "هستي" گم نميشن.

اينها خارج از دنياي مادي هستند

و تا هميشه در روح و وجود ما باقي خواهند موند.

مگر اينكه ما با بسته هاي ديگه اونها رو در انبار خودمون دفن كنيم!

حالا يك سئوال اساسي ميپرسم

محمد ياسر!! تو چه چيزي براي خودت ذخيره كردي؟ تو با خودت و با عمري كه پشت سر گذاشتي چه كار كردي؟ توي انبارت چي داري؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:44  توسط ياسر  | 

ديشب خيلي دير خوابيدم اما موقع خواب احساس خاصي بهم دست داد. چند وقته حس ميكنم زندگيم بسيار شفاف و نازك شده! بعضي وقتها حس ميكنم مرگ بسيار نزديكه! به اندازه يك نفس يا به اندازه دراز كردن دست براي لمس اين غشاء نازك و عبور از دنياي مادي!!!!!

ديشب موقع خواب حس ميكردم مرگ، دقيقا يك نفس، يك دهان با من فاصله داره براي لحظاتي حتي در نفس كشيدن هم مردد بودم!!! ديشب نزديكي مرگ رو بسيار حس كردم!!!!

صبح خواب موندم متاسفانه دير رسيدم شركت. همه بچه ها رفته بودند نمايشگاه. حتي مانيتورها رو هم برده بودند. شركت شده بود مثل مسجد!!! با آقاي مهندس قرار گذاشته بودم من نمايشگاه نرم! و عجيب اينكه موافقت شد!!! خودم، به شخصه و به تنهايي روي ذهنياتي كه از معماري جديد داشتم تصميماتي گرفتم و يه مشت تحليل انجام دادم. كمي هم با آقاي هاشم خاني همصحبت شدم. بنده خدا خيلي دپرسه!

تا عصر اتفاق خاصي رخ نداد فقط ساعت حدود ۴ بود كه از آگهي هاي روزنامه ايران تماس گرفتن

خانمه:« از آگهی های روزنامه ایران تماس گرفتم»

من:«بفرمائید در خدمت»

خانمه«میخواین آگهی هاتون چاپ بشه»

من:«در روزنامه ایران، هرگز؟»

خانمه:«حتی اگر همشهری چاپ نشه؟»

من:«حتی اگر ایران و کیهان تنها روزنامه های این مملکت باشن ما هرگز توی این دوتا هیچ آگهی چاپ نمیکنیم»

این خاصترین اتفاق امروز بود. شب باز هم هوا سرد بود(برخلاف ظهر که کمی گرمتر شده بود).

سر شب به یک چیز فکر میکردم. فقط به یک چیز!! عمرم به هدر رفته. وقتی از میدون به سمت چهاراه می اومدم یه شعر رو زمزمه میکردم و دوست داشتم همونجوری گریه کنم

عمر گرانمایه در این صرف شد           تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:22  توسط ياسر 

ديشب يه خواب خيلي عجيب ديدم. خواب ديدم از يك خيابون بلند عبور كردم و در انتهاي خيابون از يك كوه آبي رنگ بالا رفتم. بالاي كوه كه قرار گرفتم ديدم نه راه پيش دارم و نه راه پس. فرياد زدم "حالا چه كار بايد بكنم؟" جواب اومد كه "به اون روبرو نگاه كن" اون روبرو رو نگاه كردم ديدم آدمهايي هستند روي قله هاي مجاور كه از اونجا به سمت پائين قله شيرجه ميزنند. ارتفاعش خيلي زياد بود! شايد بشه گفت حدود ۲۰۰ متر! اون زير يك درياچه زيبا بود كه مردم توش شنا ميكردن. آب درياچه خيلي زيبا و آبي بود. من فرياد زدم "نه من ميترسم من نمي پرم! همينجا مي مونم تا ببينم چي ميشه" توي خواب با خودم ميگفتم كاش ميشد به آتش نشاني زنگ بزنم بياد منو نجات بده!!!! بعد يكهو ديدم يك جاده اي ايجاد شد كه ميشد ازش پائين رفت! اما پائين رفتن هم خيلي سخت بود! يكهو توي خواب با خودم گفتم "اصلا بهتره از خواب بيدار بشم" و يكهو از خواب پريدم!!!!!!!!!

ديشب حال و حوصله حمام رفتن نداشتم. صبح رفتم حمام و به همين خاطر مجبور شدم ديرتر برم شركت (با كله خيس توي اين سرما همه راهها به درمانگاه ختم ميشه!)

توي شركت همه داشتن براي نمايشگاه آماده ميشدن. ياد پارسال افتادم كه با چه جنگ و دعوايي از پادگان مرخصي گرفتم. من كار خاصي نداشتم بنابراين رفتم دنبال تهيه كيف تبليغاتي! تا ساعت ۳ ظهر دنبال كارها بودم. يك مدل كيف پسنديدم و بعد رفتم دنبال تهيه "كليشه" تا روي كيف رو طلاب كوب كنيم! بعد هم رفتم كلاس.

امروز از جلوي مدرسه البرز رد ميشدم. ساعت تعطيل شدن بچه ها بود. هميشه فكر ميكردم يه مشت جونور عجيب غريب از در اون مدرسه بيرون ميان. امروز اما............ موجوداتي رو ديدم كه ممكنه در آينده به جانوران عجيب و غريب تبديل بشن. چقدر غبطه خوردم. مخصوصا وقتي كه رفتم جلو درب جنوبي دانشگاه اميركبير و در كنار خوابگاه دانشجوها و ........ قرار گرفتم . كاش ............. ولش كن بابا توي اين دنيا هيچي غير از حسرت قسمت من نبوده!!!

خيلي خسته ام.

خيلي خوابم مياد.

اميدوارم امشب از اون خوابهاي ترسناك نبينم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:43  توسط ياسر 

همه ادراک ما از دنیای اطرافمون آلوده و آغشته به تخیل و توهمه! فقط یک چیز در دنیا هست که واقعیه فقط یک واقعیت وجود داره که غیر قابل انکاره

مرگ

 

مرگ تنها واقعیتی که در حقیقتش شکی نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:8  توسط ياسر  | 

دیشب کمی کتاب خوندم. کتابی بود در مورد کیمیاگری! واقعا بهش نیاز داشتم. هر وقت از اینجور کتابها میخونم کاملا هوایی میشم!! دلم پر میکشه برای رویاها و آرزوهام!

 شام نخوردم. و گرسنه خوابیدم خیلی سخت بود!

صبح کمی دیر بیدار شدم. اما خیلی سریع رسیدم شرکت. هوا سرد بود. از فردا باید دوتا شلوار بپوشم.

تا عصر روی معماری سیستم جدید به خودم فشار می اوردم هر کاری میکردم اصلا توی کتم نمیرفتم پیاده سازی این معماری که به من داده بودند واقعا نشدنی و مزخرف بود! شب با آقای مهندس بحث کردیم و فهمیدم تمام این مدت "سر کار" بودم معماری به من داده شده بود که اصلا همه میدونستند به درد نخوره غیر از خود من!

شب کمی دیر رسیدم خونه. شام هم نخوردم . امشب بعد از سالها از تماشای تلویزیون لذت بردم. یادمه آخرین باری که از تماشای تلویزیون خیلی لذت برده بودم مربوط میشه به ۵~۶ سال پیش که سینما یک، توي يك شب جمعه، فيلم هفت سال در تبت رو نمايش ميداد. توي دو سال اخير به اون صورت تلويزيون نگاه نكردم و حتي توي اين هشت ما باهاش دشمني ميكردم اما امشب ............

بي بي سي فارسي فوق العاده حرفه اي و فوق العاده جالبه. پر از اطلاعات، دقيقا اون چيزيه كه من باهاش حال ميكنم. خيلي زيباست. امشب بعد از سالها من پاي تلويزيون ميخ كوب شده بودم. اصلا دلم نمي اومد بلند بشم . يه برنامه علمي در مورد فضا پخش شد و بعد اخبار. يكي از يكي جذابتر خيلي حال كردم. واقعا خسته نباشن و دستشون درد نكنه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:26  توسط ياسر 

بیش از یک سال و نیمه که خاطرات و روزمرگی هام رو مینویسم.

خیلی وقتها این کار آرومم میکرده! خیلی وقتها باعث میشده به روزی که گذروندم فکر کنم و خیلی وقتها حالات و احساس درونی که در برخورد با حوادث داشتم رو ثبت کردم به امید اینکه روزی راهگشا باشه!

"ثبت خاطرات روزانه" رو دوست دارم. خیلی وقتها باعث شده از یکنواختی فرار کنم. همین که یکهو میبینم برای ایام متوالی هیچ اتفاق خاصی توی زندگیم رخ نداده ، سعي ميكنم يك موج ايجاد كنم و تنوعي به زندگيم بدم.

خلاصه اينكه ثبت خاطرات روزانه خيلي خوبه اما .........................

اما يك عيب بزرگ داره!!! وقتي برميگردي و به كل روزهايي كه ثبت كردي نگاه ميكني، وقتي ميخواي يك قضاوتي در مورد برهه اي از زندگيت داشته باشي انوقته كه .....................

به پوچي و بيهودگي تمام ايامي كه گذروندي پي ميبري!

اونوقته كه ميفهمي عمرت چقدر الكي و "غير جالب" گذشته!

از اينطوري زندگي كردن بدم مياد. دوست دارم باز هم تغيير ايجاد كنم. اما چطوري؟ در چه جهتي؟ در كدوم قسمت از زندگيم؟

نميدونم!!!!!!!!!       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:36  توسط ياسر 

مانا:« معمولا آدمهای موفق همسران خوبی نیستند»

من:«از چه بابت؟»

مانا:«شاید چون تمام انرژیشون رو صرف پیشرفت در یک زمینه کردن و در سایر زمینه ها ضعیف باقی موندن شاید چون دچار رشد نا متوازن شخصی و شخصیتی شدن! »

من:«فکرش رو بکن یک نفر رو ببینی که دور بازوهاش یک متر باشه  اما کمر و پاهاش فوق العاده ضعیف و لاغر باشن!!!»

باز هم من:«خوش به حال خودم که یک آدم "همیشه شکست خورده" بودم »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:33  توسط ياسر  | 

ديشب كه مطالب يوميه رو مينوشتم همش با خودم ميگفتم:«یه چیزی از قلم افتاده!!» تا اینکه بعدا یادم اومد!

دیروز، حول و حوش ساعت ۱۵:۳۰ موبايلم زنگ خورد! وقتي جواب دادم ديدم از طرف "مسكن مهر" زنگ زدن! يادمه اسفندماه پارسال بود كه با خودم گفتم "ثبت نام ميكنم هر چه بادا باد" ميخواستم ببينم چي ميشه!!! خانومه از اونطرف خط ميگفت بيا تشكيل پرونده بده!!! البته كه ميدونم از اين نمد كلاهي درنمياد و اين هم يكي از كلاهبرداري هاي رژيمه!!!

صبح كه از خواب بيدار شدم دوست داشتم باز هم بخوابم. خوب يادمه كه ده بار بلند شدم نشستم و باز تلپي سقوط كردم توي رختخواب! حتي يك نوبت كامل لباس پوشيدم جورابهام رو هم پام كردم اما باز گرفتم خوابيدم  واقعا به خواب نيازداشته و دارم

صبح رو با يك خبر خيلي بد و يك سوتي نافرم شروع كردم. چند روزي بود پدر بزگ آقاي قمبري بيمارستان بستري شده بود. صبح كه رفتم شركت آقا جواد گفت "پدر بزرگ آقاي قمبري فوت كرده" ناراحت شدم و كلي هم به مرگ خودم فكر كردم. بعد خواستم رفاقتم رو نشون بدم يه اس ام اس براي حميد آقا زدم. غافل از اينكه حميد آقا اصلا از اين ماجرا خبردار نيست. نيم ساعت بعدش زنگ زد بهم كه "ماجرا چيه؟ چي شده؟" و من تازه فهميدم چه گندي بالا آوردم. راستش شايد به نظر برسه كار بدي نكردم اما خودم اصلا دوست نداشتم گوينده همچين خبري باشم. تا شب بابت اين كارم خيلي ناراحت و پكر بودم.

آقا جان! عزيز جان! هيچ وقت توي تسليت گفتن به ديگران عجله نكن!!!! خبر خوش نيست كه مژدگاني بدن بهت!!! عجله نكن عزيزم عجله نكن جان دلم عجله نكن اقا!!!!

دم غروب خيلي خسته بودم توي شركت هم كارم خوب پيش نرفته بود، كلاس هم بايد ميرفتم. توي كلاس متاسفانه مبحث خيلي خاصي تدريس نشد. من خيلي چيزهاشو بلد بودم. بچه ها هم كه خودشون رو زده بودن به خنگي!!! منم خواب آلود و خسته !!!! خيلي زجر كشيدم!

دست راستم كمي درد ميكنه! تصميم جدي گرفتم براي درمان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:29  توسط ياسر 

پاكسازي برج آزادي

امروز صبح وقتي تاكسي توي ضلع جنوبي ميدون آزادي نگه داشت يكهو ديدم كارگرهاي تميز كننده برج ميخوان كارشون رو شروع كنن! از نظر من لحظه هيجان انگيزي بود. كارگر اول، اومد روي لبه "بام آزادي" خيلي آروم روي لبه قرار گرفت، بعد برگشت و روشو كرد به سمت پشت بام و پشت به لبه! آروم آويزون شد و بعد خودش رو از لبه جدا كرد. من نفسم از ترس حبس شده بود! صحنه ترسناكي بود. زودي گوشي رو در آوردم و ازش عكس انداختم. شايد ۱۰ ثانيه طول نكشيد تا هر دو كارگر از نقطه بالايي برج آويزون شدند و كارشون رو شروع كردند.

از نظر من خيلي ترسناك بود. ميدونم هيچ وقت نوشته هاي من رو نخواهند ديد اما دوس دارم بهشون بگم "زحمت كش ها! خسته نباشيد، خدا قوت، نونتون حلالتون باشه"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:31  توسط ياسر  | 

ديشب هر كاري كردم نتونستم گوشي تلفنم رو درست كنم. آخرش هم ولش كردم! صبح وقتي از خواب بيدار شدم ناخودآگاه ديدم مسواكم (كه دو روز بود گمش كرده بودم) روي كيس كامپيوترمه . از يافته شدنش خيلي شاد شدم.

 صبح اتوبوس گير نمي اومد (مسافت ميدان آزادي تا چهارراه وليعصر رو عمرا نشه با تاكسي رفت!!! از بس كه شلوغه) بعد از نيم ساعت معطلي تونستم به ضرب و زور و فشار سوار يه اتوبوس بشم. اما جالب ماجرا اينجا بود كه خارج از خط بي ار تي ماشين ها از سر "استاد معين" توي يك ترافيك قفل شده معطل مونده بودند!!!

تا شب به شدت و به سنگيني كار ميكردم. شب هم خيلي دير اومدم خونه (ساعت ۱۱:۳۳ خونه بودم!) سر راه که می اومدم اول رفتم داروخونه که یک مسواک جدید بخرم. یکدونه انتخاب کردم اما به هر کسی التماس میکردم پولش رو از من بگیره هیچکی محل نمیداد منم مسواک رو گذاشتم روی پیشخون و زدم بیرون. بعد رفتم مغازه حاجی عبدوس و یک مسواک از حاجی خریدم. کلی خوش و بش کرد و خندیدیم. حاجی مرد خوبیه فقط حیف که "احمقی نژادیه"!!! مسواکی هم که بهم فروخت فوق العاده "درپیت" هستش. یه مسواک بهم داد ۵۰۰ تومن اما خداوکیلی شک ندارم از "پلاستیک آفتابه" ساخته شده!!!  به نظرم اگر آدم خوب بهش دقت کنه "بقایای استفاده قبلی " رو میتونه روش پیدا کنه.

چند روزه حس میکنم یکهو سمت چپ قفسه سینه و قلبم درد میکنه. اصلا دوس ندارم در عنفوان جوانی سکته کنم . در ضمن دارم خودم رو عادت میدم که هر وقت توی اتوبوس نشستم "گردن رو ورزش بدم" بعضی وقتها نرمش های گردنم شبیه دیوانه ها میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:23  توسط ياسر 

دیشب داشتم با دوست عزیزی تلفنی صحبت میکردم. تلفن یکهو شروع کرد به "خش خش " کردن! و بعد.... صدا قطع شد. هر کاری کردم تلفن وصل نشد. فکر میکنم تلفنم سوخت!!!!

دیشب خیلی عمیق و سنگین خوابیدم. راستش خیلی خسته بودم. زانوهام هم کمی درد میکرد که البته بیشتر به خاطر سردی هوا بود. صبح دیر رسیدم شرکت. آقای مهندس از مشهد برگشته بود و ...... خدا رحم کنه!!!!

تا ظهر با حضور آقایان صابر و میرزایی و مهندس و عقل آرا، در مورد معماري و سيستم و ..... بحث و جدل بود. بعد از ظهر هم بحث ادامه داشت اما من و ميرزايي از جمع جدا شده بوديم و كار خودمون رو ميكرديم. سر شب هم آقاي مهندس من رو صدا زد توي اتاق و اين يعني اينكه ...... خدا رحم كنه.

همش به من ميگه "تو كار رو جدي نميگيري!!!" واقعا نميدونم چرا اين حرف رو ميزنه شايد به خاطر اينكه امروز دير رسيدم شركت. اما خداوكيلي من هم دارم پا به پاي بقيه تلاش ميكنم و به خودم فشار ميارم. البته در جواب اين حرف من عنوان كرد كه "ما انتظار نداريم تو پا به پاي بقيه تلاش كني! ما از تو انتظار تلاش خيلي بيشتري داريم" خدائيش در برابر اين جمله و اين انتظار هيچ حرفي براي گفتن ندارم

شب هم دير رسيدم خونه. دو روزه مسواكم رو گم كردم هر چي هم ميگردم پيداش نميكنم. امروز هم يادم رفت يدونه بخرم! ديگه دارم ديوونه ميشم. ديشب با انگشتم دندونهامو شستم امشب هم ظاهرا بايد با انگشت و نمك اين كار رو بكنم.

من مسواكم رو ميخوام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:30  توسط ياسر 

چند وقته موهاي سفيدم خيلي زياد شدن و چشمم هم نسبت بهشون حساس شده. امشب به يك ماجرايي فكر ميكردم.
راستش من هنوز هم احساس ميكنم پسري 21~22 ساله هستم. ميدونم كه خيلي به خودم اسيب زدم و از نظر روحي خيلي خودم رو فرسوده كردم اما خداوكيلي خيلي وقتها فكر ميكنم 21~22 ساله هستم بعضي وقتها حتي حس ميكنم 14~15 سالمه!!!!!
اما هر وقت به موهاي سفيد شده ام نگاه ميكنم............... خيلي زود گذشت. خيلي زود ميگذره. آدم چقدر زود پير ميشه! و چقدر زود فرصت به پايان ميرسه!
امشب به اين فكر ميكردم كه سرازيري عمر خيلي زودتر از اوني كه آدم تصور كنه سر ميرسه و سرعت حركت توي اين سراشيبي خيلي بيشتر از اونه كه بشه باور كرد.
سه سال پيش موهاي سفيدم انگشت شمار بود. امسال اما!!!!!
من در آستانه 29 سالگي هستم! در حالي كه واقعا هيچ تصوري نسبت به اين سن  و سال ندارم.
خوب ميدونم هيچ مخلوقي تا ابد دوام نداره! خوب ميدونم يك روز/شبي هم نوبت سفر من ميرسه!
اما همش توي ذهنم اين پرسشها خودنمايي ميكنه كه "چرا دنبال چيزهاي متفرقه هستم؟ چرا خودم رو براي هيچي آماده نكردم؟ چرا هيچ غلط مثبتي(!) نكردم؟"

هميشه كساني رو ميبينم كهبرنامه ريزي خفني براي زندگيشون كردن  (درست مثل خودم) انگار كه هزار سال توي دنيا خواهند موند!!! اونوقته كه موهاي سفيده شده ام من رو ميخكوب ميكنه!!!

محمد! عمر زود ميگذره!

پ ن : به خدا اصلا از هيچي نا اميد و مايوس و غيره نيستم فقط دارم ميگم عمر ادم خيلي زود ميگذره. خييييييييييييييلي زودتر از اوني كه فكر كني.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:48  توسط ياسر  | 

ديشب خيلي دير خوابيدم. راستش خودم هم نميدونم چطوري و چرا تا اون ساعت از شب بيدار موندم. در عين خستگي، تا دير وقت پاي كامپيوتر بودم.
صبح با صداي زنگ تلفن بيدار شدم. (البته اگر به يازده و نيم بشه گفت صبح!!!) محسن بود! براي مودم سيستمش مشكلي پيش اومده بود. ظهر رفتم امامزاده قاسم. خيلي خوشگذشت. تا عصر اونجا بودم. هوا يه خورده سرد شده بود. راستش از يه خورده بيشتر!!! تا مغز استخونم يخ كرد.
امروز كاملا حس كردم كه ممكنه دوباره زانو درد به سراغم بياد. بايد كمي ورزش كنم  و براي شروع هر شب 50 تا اسكات (پرس زانو) خواهم زد.
اتفاق ديگه اي نيفتاد جز اينكه پيش محسن بدقول شدم! قرار بود امشب درايور مودمش رو پيدا كنم اما نتونستم و نرسيدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:33  توسط ياسر